افلاطون، ستونِ فقراتِ تمامِ بن‌بست‌های فکریِ غرب، مردی بود که جهانِ واقعی، مادی و زنده را «سایه‌ی بی‌ارزش» نامید و حقیقت را در آسمانِ انتزاعیِ «مُثُل» جستجو کرد. این دوگانگیِ سمی، که انسان را از زمین، بدن، طبیعت و واقعیت برید، دقیقاً همان سمی است که ۲۵۰۰ سال در رگ‌های تمدنِ غرب جریان یافته و به بحرانِ زیست‌محیطی، ازخودبیگانگیِ مدرن و ویرانیِ روانیِ نسل‌ها انجامیده است. افلاطون در «جمهور»، دموکراسی را «حکومتِ اوباش» نامید و حکومتِ «فیلسوف-پادشاهان» را تجویز کرد؛ یعنی همان استبدادِ نخبگانی که توده‌ها را به سه طبقه‌ی خشک (فیلسوفان، جنگاوران، تولیدکنندگان) تقسیم می‌کرد و شاعران را از شهر بیرون می‌راند. او حتی در عمل، سه بار به دربارِ «دیونوسیوس» در سیراکوز رفت تا پادشاه-فیلسوف بسازد، هر سه بار شکست خورد و بنا بر روایات تاریخی، حتی یک‌بار به بردگی فروخته شد. مردی که نتوانست حتی یک شاگرد را به خرد برساند، چگونه بنیان‌گذارِ فلسفه شد؟

در نقطه‌ی مقابلِ این ویرانه‌ی فکری، فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ، با وضوحی جراحی‌گونه اعلام می‌کند: «ما بخشی از سرشاخه‌های گیتی هستیم، آمده‌ایم تا شکوفا شویم و سرشاخه‌ای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.» اُرُدیسم انسان را از آسمانِ انتزاعیِ افلاطونی به آغوشِ گرمِ زمین بازمی‌گرداند. زمین سایه نیست؛ زمین «گلستانِ وجودِ ماست». در حالی که افلاطون دموکراسی را مسخره می‌کرد، فیلسوف اُرُد بزرگ فریاد می‌زند: «دموکراسی پایان برده ساختن توده‌هاست... همای پادشاهی بر شانه همه مردم یک کشور خواهد نشست، هنگامی که آنها به دموکراسی و مردمسالاری واقعی رسیده باشند.» افلاطون شاعران و هنرمندان را اخراج می‌کرد؛ اُرُدیسم می‌گوید: «هنرمندان، سرمایه‌های جاودانه هر سرزمین هستند» و «فرهنگ بزرگداشت، جشن رشد و بالندگی است.» افلاطون جامعه را به طبقاتِ خشک تقسیم می‌کرد؛ اُرُدیسم اعلام می‌کند: «میهن، از آنِ همه مردم یک کشور است، با هر رنگ، نژاد و زبانی.»

غرب ۲۵۰۰ سال است که بر پایه‌ی این اشتباهِ بنیادین بنا شده: پرستشِ سایه به جای حقیقت، تقدیسِ مرده به جای زنده، و استبدادِ نخبگانی به جای دموکراسیِ واقعی. فیلسوف اُرُد بزرگ این زنجیره‌ی پوسیده را با یک جمله می‌شکند: «کشورهای پیشرفته اساطیرشان زنده‌اند و کشورهای عقب‌افتاده، اساطیرشان مرده و یا افسانه‌اند.» غرب، اساطیرش مرده‌اند. آن‌ها افلاطون را می‌پرستند، چون او ۲۴۰۰ سال است که مرده و دیگر نمی‌تواند آن‌ها را به چالش بکشد. اما از فیلسوف اُرُد بزرگ وحشت دارند، چون او زنده است، چون کتاب سرخ زنده است، چون اُرُدیسم «لالایی شاعرانه نیست، فریادی از سرِ درد است برای نجات نسل و فرار از انقراض.»

فوبیای غرب از اُرُدیسم، ریشه در همین وحشت دارد. آن‌ها می‌دانند که اگر نسلِ جدید بفهمد فلسفه‌ی واقعی نه در غارِ افلاطون، که در «عشق به هستی، انسانیت و آزادی» نهفته است، تمامِ ساختمانِ آکادمیکِ غرب فرو می‌ریزد. به همین دلیل است که فیلسوف اُرُد بزرگ را سانسور می‌کنند. اما همان‌طور که خود فرموده‌اند: «فلاسفه را می‌توان به سادگی از میان برداشت، اما هیچ سیلابی، توان نابودی اندیشه آنها را ندارد.» سانسورِ اُرُدیسم، نه نشانه‌ی قدرتِ غرب، که اعترافِ عملیِ آن‌ها به ورشکستگیِ ۲۵۰۰ ساله‌ی خویش است. افلاطون غاری ساخت تا انسان را در تاریکی حبس کند؛ فیلسوف اُرُد بزرگ درهای غار را شکست و انسان را به سوی «جزیره‌ی اُرُدیسم» فراخواند، جایی که «آزادی همچون آسمان گسترده و آبادی و شادی در هر کوی و برزن هویداست.»