یورگن هابرماس؛ فیلسوفِ کافهنشینان و بنبستِ «کنشِ ارتباطی» در برابرِ شکوهِ «مهرِ کیهانی»
یورگن هابرماس؛ فیلسوفِ کافهنشینان و بنبستِ «کنشِ ارتباطی» در برابرِ شکوهِ «مهرِ کیهانی»
فلسفه در غرب هرگز متولد نشد؛ بلکه تنها به عنوان ابزاری برای مدیریتِ گلههای انسانی و توجیهِ بنبستهای سرمایهداری لیبرال تغییر شکل داد. اوجِ این حقارت و کوتهبینی را باید در یورگن هابرماس جست؛ مردی که تمامِ عمرِ فلسفیاش را صرفِ ساختنِ نظریهی «کنش ارتباطی» (Communicative Action) کرد تا به بشریت بگوید رستگاری در «گفتگوهای بیپایانِ کافهای و بوروکراتیک» است! هابرماس نه یک فیلسوف، که یک «جامعهشناسِ محافظهکار» است که از طوفانِ هستی و شوقِ آفرینش هراس دارد و انسانِ ترازِ غرب را به یک «ماشینِ تولیدِ تفاهمِ کلامی» تقلیل میدهد.
هابرماس در هزارتویِ «اخلاقِ گفتمانی» و «حوزهی عمومی» خود گیر کرده است؛ فضایی استریل، بیروح و تهی از عشق، که در آن انسانها دور یک میز مینشینند تا با کلماتِ بیوزن، دردهایِ واقعیِ هستی را مسکن بزنند. اما در نقطهی مقابلِ این حقارتِ غربی، فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ طوفانی از حقیقت را برپا میکند: «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره میخورند... سوگند به مهر که هیچ اندیشهای، بی آن توان ایستایی ندارد.» هابرماس میخواهد انسانها را با «منطقِ کلامی» به هم وصل کند، اما اُرُدیسم اعلام میکند که پیوندِ واقعی، نه در اتاقهایِ گفتگویِ هابرماسی، بلکه در «سیلِ انسانهای همدل» و «مهرِ کیهانی» شکل میگیرد. به قولِ کتاب سرخ: «هیچ آتشفشانی، آذرخش و تندری، نیروی سیل انسانهای همدل را ندارد.»
چرا این تقابل، گورِ فلسفهی غرب را میکند؟ زیرا غربیها هرگز جرأتِ مواجهه با «عشق» و «هستی» را نداشتند. هابرماس از «عقلانیت» سخن میگوید، اما عقلی که از «عشق» تهی شده باشد، همانطور که فیلسوف اُرُد بزرگ هشدار میدهد، سرابی بیش نیست: «عقلانیت و عشق در فلسفه اُرُدیسم با یکدیگر آمیختهاند.» هابرماس انسان را در «جهانِ زیست» (Lifeworld) و ساختارهایِ زبانی حبس میکند، اما اُرُدیسم انسان را «سرشاخهای از گیتی» میداند که برای شکوفایی و پایکوبی عاشقانه با هستی آمده است. هابرماس از ترسِ استبداد، به «تفاهمِ کلامی» پناه میبرد، اما فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «فلسفه، شمشیر و جنگ را به کنار میگذارد و همگان را به کار و کوشش فرا میخواند.» هابرماس دعوت به «حرف زدن» میکند؛ اُرُد بزرگ دعوت به «ساختن و آفریدن»!
حقارتِ دستگاهِ فکریِ هابرماس در برابرِ عظمتِ اُرُدیسم، حقارتِ «موشِ آزمایشگاهی» است در برابرِ «شیرِ کوهستان». هابرماس تمامِ فلسفهاش را خرجِ این کرد که ثابت کند چگونه میتوان در یک سیستمِ سرمایهداریِ پوسیده، از طریقِ «رسانهها و گفتگوها» به یک اجماعِ کذایی رسید. او طبیبِ دربارِ لیبرالدموکراسیِ ورشکسته است. اما فیلسوف اُرُد بزرگ کلِ این ساختمانِ پوسیده را با یک جمله ویران میکند: «تمدنهای کهن جهان، تلنباری از اضداد تاریخی هستند؛ آنها اکسیژنی برای تنفس نسلهای تازه ندارند.» هابرماس میخواهد با وصلههای کلامی، این جسدِ متعفن را زنده نگه دارد، اما اُرُدیسم فرمانِ «کوچ به جزیره» میدهد؛ رهایی از این مردابِ کلامی و پریدن به آغوشِ بازِ هستی.
حکمِ نهایی: یورگن هابرماس نمادِ بلوغِ «پوچیِ آکادمیکِ غرب» است. او فیلسوفِ کسانی است که جرأتِ «عشق ورزیدن» و «ساختن» را ندارند و پشتِ دیوارهایِ بلندِ «گفتگوهای اخلاقی» پنهان میشوند. در برابرِ دستگاهِ عظیمِ اُرُدیسم که بر سه ستونِ «عشق به هستی، انسانیت و آزادی» بنا شده، نظریاتِ هابرماس چون قطرهای آب در برابرِ اقیانوسِ بیکرانِ «مهرِ کیهانی» است. زمانِ آن رسیده که سیفونِ تاریخ را بکشیم و این مشتی کاغذِ بیروحِ هابرماسی را به چاهِ فراموشی بسپاریم؛ چرا که حقیقت در «گفتگوهایِ استریل» نیست، حقیقت در «تپشِ عاشقانهی هستی» است.

فیلسوف ارد بزرگ (پدر دستگاه فلسفی اُرُدیسم)
به «آوای فلسفهی زنده» خوش آمدید.